تبليغاتX
♠ فرما تو دسفیل ♠
چو دسفيل نباشد ، تن من مباد !
غلوم اَ غیبت کبری ورگشت... 

فک کنم حق طبیعی خواننده هاس که دونسه بوون غلوم اَچه عی مدت نبیدش. خب موئم صاف و صادق خدمتون عرض بکنم. 

حقیقتش غلوم یه چند وقتی نیاز داشت تا اَ فضای مجُوزی فاصله داشته بووه و کتی به زندگی واقعیش رسه!

نه یانکه عِلَّن وا ور یکیشون رسی و نمبووه می هر دو فضا بویی، ولی خاب نیاز غلوم بید که کتی می واقعیتهای زندگی دس پا زنه، غرق بووه و اندو کم کم خوشه پیدا کنه. په خودم عهد کوردم بید تا عی قضیه دُرُس نبیسه ننوسم!

ایسونم همه چه بر وفق مراده، حال و اوضاعم کلاً توپ، چرخ زندگی هم خوبه چرخه. البته بعضه کامنتها هم خوشون کاتالیزوری بیدن که کمک کوردن سریعتر شروع به نوشتن کنم. به خصوص او "غلوم ورگرد" نجمه که یه لحظه احساس کوردم داره وَم شوک الکتریکی وارده کنن که به زندگی ورگردم!

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1390ساعت 18:51  توسط غلوم  | 
خَسَه بیسُم اَ چن آپ کُوردم! چقده دگه سیتون آپ کُنم خو!... هه آپه کنم هیچ کامنت نَموَنه![تصویر: 65.gif] 

{موج دِشمون های حضار} 

وسه!... نیازی به اعمال خشونت نه! او دمپوییه کن پات سرما نخوری!... نمبوه پــِشون شوخی کنی.

آقا محرم هم خو اومه سه و فضای شهر هم به نسبت عوض بیسه. یان خیلی خوبه که په گذر زمان هنی شور همیشگی می محرم هه اما شیر مارتون بیایه دگه بعضی چیا ناجوره کنار ونم.

بابا یان محرمه، وایه درارون خو نِه!... اصلنم جای خوبی سی انتخاب ماربچون آیندتون نه. بعدشم بروبچ هیئت هم صاف چه خورن بعد آین... هم اطور نبووه که صدا اَ می بلندگو آیه که : "بوق شماره یَک! مرو دنبال نون تیکه!.."

یا عی صدا نآیه که: "دده حجی شمر هزار چارصد سال پـِش سقط بیسه، عی پیا همسامونه مزنش".. بابا کتی عی پیرزنونه آپدیت کنه.

بعدشم تونی که پونصد شال ببندی دور گردنت مخی گویی چه؟ که خیلی مخنت؟... خیلی رفـِق دُوری؟

ضِریحی هسی یا عَلمی؟ مو که وقتی بینمت ناخودآگاه یاد عی مدل عسکا بمیوفتم!

بیایه سی دل امام حسین عزاداریتونه کنه، سینه تونه زنه، احیاناً اشکی رزه و به چه دگه کار نداشته بایه، اگرم چه ناجوری دیده تذکر دهه. ندونم اچه اُمون جماعت دسفیلی اقده بِ زبونم. 

می محرم میایم که تاثیر ونه سرمون یا نه؟ په جوری رفتار کنم، جوری عزادُوری کنم، که شایسته محرم بووه.

بعدشم یه سوال دارم. همش نذری وا خَوردنی یا شال دِهِم؟... به نظرُم چـِه موندگارتر و به درد بخورتر هم هه که ببوه به عنوان نذری استفاده کورد.  

البته خوردنی هم وا حتماً بووه. یه اعترافی کنم. نم اچه عی خَوردنیا نذری اقده مِزه بدهن. مخصوصاً او ساندویچا کالباس. مورده نگراش اَ ساندویچی می دره هم خوشمزه تر دُرُسشونه کنن! :)

ولی عی همه نذری خَوردنی بدهن، یکی هم آیه یَه کتاب نذری پخش کنه. یا هرچه دگه. بستگی به خلاقیت خودش. 

اما هنون به کنار، اَ همه مهم تر یانکه عزادُوری میدون مسابقه یا مبارزه نه. بعضی سردسته ها جوری مسیر سی خوشون بگشن که مری مخن حصر محاصرنه اشکنن!... بابا وان که دسته، دسه ی دِهوله، گرز نه احیاناً!

خفه بیسُم اَچند عی صحنه های دعوا سر یانکه کی ناهاتر رووه نه دیدُم. مری هرکی سریع تر رسید ور خط پایان جام طِلا بدهنش.

عجیبَه همه حرمتِ عی مراسمه دونن، همه هم دونن عی کارا شایسته عی مراسم نه، خیر سرمون متمدن هم بیسمه، دگه عی مسائل کی مخو حل بووه الله اعلم...

*****

پی نوشت: دلتونه ور خوتون دهه...

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1389ساعت 2:1  توسط غلوم  | 
هوا خیلی هلپ بیسه هان. اصلاً نمبوه رووم در. تا دو قدم برویی تشنه ت ببووه. ندونم خدا او دُینا چطور مخو پــِمون حساب کنه.

البته به قول یکی اَ اقواممون ترسم رووم او دُینا بعد بینم خدا بگووه شمون خو می گرما بیدیه و عادت داره. ورسکه رووه جهنم می تشا!!... بندگون دگه م خو عادت به گرما ندارن، عاجزه بوون! :)

******

از بس اَ کنکور و نتایج قصه بکنن مونم یاد کنکور خودم افتیدم. او قدیما سی کنکور رفتم قلم چی ثبت نام کنم، همو پاساژ قائم طبقه دوم. 

او اولش یه پیرمردی دیدم که صدای نفساشه ترسی فـَـمی. آسانسور کار نمکورد. ویسید ور پلّا، سرشه که بالا اُورد و تیه ش ور پله های بلندش که افتید، غم و غصه می تیاش دیار دا، صدای نفساش بلندتر بیس. دگه نترس! 

او ناتواناییشه که دیدم یه لحظه عرصا اومن می تیام. چاره نبید، ار ترسم هموسون بگرفتمش اُوش ببردمش بالا!

او طبقه هم کف یه مغازه بید که پودر تقویتی و پروتئین و اَی چیا منش بید. آدما اونجون همش بپرسیدن چه کنم که هیکلمون خوب بووه. هه سله عسکا بدن سازون ور دیوار بکوردن و په حسرت به هم نشون ِ دان. "یعنه ببوه مونم یه روزی هیکلم عی طوری بووه؟!"... هه بگفتن هیکل وا مثل 7 بووه! گلدونی شکل.

اَ پلّا رفتم طبقه بالا ور کانون. دیدم عته اونجون کل بپرسن چه کنم که رتبه مون خوب بووه. هه سل عسکا نفرات اول و دُیُم ِ کنکور بکوردن و په حسرت به همدگه نشون ِ دان. "یعنه ممکنه رتبه مونم عی طور بووه؟"...بگفتن تراز وا بالا 7 هزار بووه!

ندونم او موقه دقیقاً چه احساسی داشتم اما سیم خیلی جالب بید که چقدر تفاوت های جالبی بین آدما هه. فقط امیدوارم همشون به آرزوهایی که داشتنه رسیده بوون. 

********

یه عسکی دیدمه می عینترنت که می عی مارمضونی خیلی سُوخته زارم کورده. وا تُشنه سلش کنی که فمی.


قدرت خدا عجب سیلا گپیه!... همش دارُم به یان فکر بکنم که هر کس رفت می عی ممبیره، اَ کولا میا در؟

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1389ساعت 23:25  توسط غلوم  | 
درسته كه وقتي اينجا به زبون دسفيلي مي‌نويسيم،‌ يه غير دسفيلي هم معني خيلي از كلمات و جملات رو متوجه ميشه ولي برعكس اگه دسفيلي صحبت كنيم، اينقدر كلمات رو با لهجه خاص و به هم چسبيده ادا مي‌كنيم كه عمراً يه كلمه‌ش رو هم نمي‌فهمن!

نمونه‌ش دوستم بود كه وقتي صحبت كردن دوتا از مسئولاي دانشگاه رو به زبون اصلي گوش ميداد، دهنش باز مونده بود. بعد با تعجب زياد برگشت بهم گفت يعني واقعاً تو فهميدي چي به هم گفتن؟!

البته تا اونجايي كه ميديدم از لهجه‌ي ما خوششون ميومد. خواهرم هم از بچه‌هاي خوابگاه تعريف مي‌كنه كه اظهار علاقه ميكردن و دوست داشتن كه ياد بگيرن. 

به قولش تعريف مي‌كنه كه توي خوابگاه داشتيم پوست هويج رو با چاقو ميگرفتيم كه بحث شد كه توي زبون مادري به اين عمل چي ميگيد. خودش كه گفت ما ميگيم تراش دادن هويج! خواهرم ميگه وقتي گفتم ما بهش ميگيم "ريت و رات" اينقدر ذوق كرد كه نگو! هي ميگفت چه زبون با كلاسي. عين اين خارجيا كه ميگن read & write.

انصافاً زبون شيرينيه؛ آدم وقتي دسفيلي صحبت مي‌كنه انگار دهنش شيرين ميشه!... اصلاً شكر ميباره!... باور كن...

گاهي بعضي از واژه‌ها نظرم رو خيلي جلب مي‌كنن. مثلاً وقتي تركيب "خاله پليته" (كج و معوج) رو ميشنوم يه حس خوب بهم دست ميده. آخه خيلي آهنگينه و به دل ميشينه. 

يا از واج آرايي تركيب "همه هيهاته" (هرچند وقت يكبار) خيلي خوشم مياد. جالب انگيزناك نيست؟

از اين كلمات زياد هست. بعضياشونم كه نميدونم چرا ازشون خوشم مياد. مثلاً از "بِ تاشونه" (بي‌تابانه) هم خوشم مياد. اصلاً دوست دارم زياد بكارش ببرم. مثلاً بگم :"ماربچون، چه بِ تاشونه مخومت!".

يه واژه ديگه هم هست كه باز به همين منظور استفاده ميشه. اونم "بِ هلمتونه" :)) يعني خداييش وقتي اين واژه رو ميشنوم ديگه نميتونم نيشم رو ببندم! خيلي خيلي شيرينه...

متاسفانه در سالهاي اخير داريم تعريف جديدي از اين زبون رو توي اذهان ايجاد مي‌كنيم. زبوني تلخ و بدگوي. زبوني كه سلام كردنش با فحش و بد و بيراهه و بقيه‌شم داد و بيداد و هاي و هوي!

نه زبون دسفيلي اين نيست كه فقط ولوم صداتو بالا ببري و چهارتا بد بيراه بگي. بالا بردن صدا و بد وبيراه و "دشمون" جزء زبون ما هست ولي همه‌ش اين نيست.

زبون دسفيلي اين نيست كه فقط براي خندوندن ديگران استفاده بشه و بازيگر تئاتر طوري كلمات رو ادا كنه كه لودگي خودش رو به زبون دسفيلي منتقل كنه. زبون ما شيرين و طنز هست، اما همه‌ش اين نيست. زبون ما ميتونه با سوز و گداز هم باشه. زبون ما ميتونه آدما رو به گريه هم بندازه.

زبون دسفيلي فقط كلمات بد و نفرين آميز نيست، اين نيست كه به هركس خواستي يه كلمه دسفيلي ياد بدي عد ميري "عزه گرات" رو يادش ميدي. 

چرا همه‌ي زيبايي‌ها و قابليت‌هاي اين زبون رو فراموش كرديم و همه‌ي نمايش ما از زبون دسفيلي به فحش و نفرين و تحقير و لودگي خلاصه شده؟

اگه يكم روي اين زبونمون دقيق بشيم ميفهميم خيلي قابليت‌هاي بزرگي داره. گاهي احساس مي كنم براي بيان بعضي از اتفاقات و احساسات زبون فارسي كم مياره.

مثلاً چطور ميتونيد احساس نهفته در جمله‌ي "دلُم سُس كورد" رو به فارسي برگردونيد؟ يا مثلاً جمله‌ي "وايه دلت درومه؟".

يا شدت و حدت مستتر در كلمات "تلقس، تيچس، شيقس" رو در كدوم كلمه‌ي فارسي سراغ داريد؟

كدوم زبانه كه براي نوع بارش بارون اينقدر توصيف ارائه بده؟... "شلق لقي، تيپي دحسي، تيپ تيپ، نيف نيف، ....".

همين چيزاس كه منو شيفته‌ي خودش كرده!

ضرب المثل هاي دسفيلي هم همينطور. جالبه كه اكثراً زبان طنزگونه‌اي دارن. 

مثلاً اين ضرب المثل كه ميگه:"مال سر مال ِ رُووَه، باد زر جومه دِرده!". واقعاً توصيفي به اين شيوايي به ذهنت نميرسه. يه ضرب‌المثل بامزه‌ كه يه واقعيت تلخ رو بيان ميكنه. 

شنيديد ميگن وقت گل ني؟ به نظرم نوع دسفيليش قشنگتره : "تا انار، كُنار گره، خَرزلَه بليط"

البته بعضي ضرب‌المثل‌هاش هم يه جورايي رندانه هستند. مثل اين كه ميگه: "شعبون پــِرپــِرك، رمضون درازه!". انصافاً  راستم ميگه. ماه شعبان خيلي تند ميگذره ولي ماه رمضان كه مكافاتيه! البته هر روزش پر از خير و بركته ولي خب واسه اين گفتم رندانه!

به هر حال نصف شعبان كه گذشت. بقيه‌شم تا چشم بزني گذشته و بعدش ماييم و روزه و گرما و تابستان و آب سرد و استسقا!

فعلاً نيمه شعبانتون مبارك باشه، تا بعدشم خدا كريمه!

خلاصه اينكه قدر زبون مادريمونو بدونيم، به ديده‌ي حقارت بهش نگاه نكنيم، توي اين زبون قرن‌ها تاريخ و فرهنگ نهفته‌س كه شايسته‌س از زوالش جلوگيري كنيم.

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1389ساعت 22:25  توسط غلوم  | 
.

.

موجوداتي كه اَ هِر ميفتن، اما اَ تِر نه!

.

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1389ساعت 11:31  توسط غلوم  | 
يكي بگوه فلان و او يكي بگوه بحمان و يكي دگه هم بگوه بيسار. يكي نشريه پخش كنه، يكي افشاگري، يكي هم سند همكاري.

اَيلا نماينده شهر يه چه بگوه، اولا امام جمعه قصه بكنه، اولاترك انصار حزب‌الله، كُتي اولاترك هم بنياد خيريه امام خميني(ره).

كارشون اَ تخريب دگه گذشته! لف دِشمنن په يك. دارِن همدگه‌نه لو بدهن!... خلاصه هه بزنن مي سر و كله همدگه و عي وسط مردمِن كه ضرر ِ كنن!

مردمي كه مري هيچ وقت قرار نه اتحاد و همكاري مسئولينشونه به تيه بينن! 

هر مقام و مسئولي تا وقتي پيش مو ارج و قرب داره كه سي شهرش اَ جون مايه ونه و هيچ چه به اندازه عي خاك سيش اهميت نداشته بوه. مسئولي كه مي عي جور دعواها هيچ وقت نبينمش!

مي عي درگيريا اصلاً كي صاحب حقه و كي نه سيم مهم نه. كسي كه واردش بيس سي مو دگه اهميت نداره. موضع گيري مو مي عي درگيري‌هاي دو جانبه يا چند جانبه يانس كه: " تُف به عي، لعنت به او" .

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1389ساعت 16:58  توسط غلوم 
برويي دكون‌دار كه چه خري، بعد دير اَ جونت يَه كلمه اشتباه بگويي...

يا نه اصلاً يه وسيله مخي ندوني اَ كجا وا خري، هميجوري اَ يه دكون‌دار بپرسي كه فلان‌چه‌نه دُوري؟!...

بدشُونسي هم اُوري او وسيله هيچ ربطي به عي دكون نداشته بوُوه!... :d

عي موقع‌س كه دكون‌دار قپي مسخره‌ت بكنه و بخنده ورت!... بعد اگر كسي هم اَ رفـِقونش اونچون بووه به او هم بگوه تا دو تويي خندن ورت!... تلفنه هم بورداره زنگي بزنه بگووه محمدعلي بين يكي اومسه اينچون عي قصه‌نه بكنه!... بعدم قش قش بخنده!... :دي

عزه‌نگراش جلو خودُم دنگِ درارن وَرُم بخندن!!... 

چند ماه پــِش رفتُم حذف و اضاف دانشگاه آزاد خومون. بعدش رفتُم سوالي اَ مسئول او بخش پرُسُم. دو نفر قبل مو سوالاي مختلفي پرسيدن. خو به هر دو تا يَه جواب دا. مونم يه سوال پرسيدم كه ربطي به سوالاي هيچكونشون نداشت. 

بينُم عاقل اندر سفيه سِلُم كُورد گفت يعنه هه وا عي چيانه گُم؟... اصلاً مخه تابلويي ونم بالاسرم عي جوابه سرش نوسم؟... به اولي گفتُم به دومي گفتُم اندو هم وا گووم؟؟...

نهش اَمون گُمش بابا سوالامون ربطي به هم نداشتن مو چه دونم سي هر سُو مورد همو كارانه وا انجام دِهِم!

برگشته طرف رفـِقش په خنده : بين سي عي گفتمه سي او گفتمه، عي يكي هم اندو ازم سواله پرسه!... 

خو بابا چه طرز برخورده يان؟!... به جا عي همه قصه يه كلمه جواب آدمه ده!

بارها و بارها عي اتفاق سيم افتيده و هميشه گفتمه به جا عي همه قصه ....

ايسون مي تـِرون كه بيدِم همه دكون‌دارا و مسئولين اداراتشون په عزيزم جونم پمون قصه بكوردن!... اينجون وقتي رفتي پيش كسي طوري سِلت بكنه كه وا گويي: "چقده ورت بدهكارُم؟"

"عزيزم جونم" واقعاً سر زبونشون هه هان، اما ندونُم اُمون اچه همدگه‌نه مسخره بكنم. او هم جلو خود آدم!!

وقتي خوتون هواي همدگه‌نه نداره، وقتي خوتون احترام همديگه‌نه نداره، چه انتظاره اَ بقيه داره!

تونه دكون‌دار كه به فكر احترام و ادب نِسي اقلاً بخاطر كار و كاسبي خودت هم حاضر نِسي خوش‌اخلاق بويي؟!... بابا سي دل جذب مشتري و درآمد خودت!...

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1389ساعت 15:6  توسط غلوم  |